|
9 صبح زندگی من : الان از خواب پریدم ، آلارم گوشیمو واسه ساعت 5 تنظیم کرده بودم بلند شم جزوه ی مسخرمو بخونم ، اما از بس پرت و پلا تو جزوم هست هیچ انگیزه ای واسه از خواب پا شدن نداشتم! به هر حال الان دیرم شده و وقت نیست چیز زیادی بنویسم...
10 صبح زندگی من : تازه صبحونمو خوردم و دارم خودمو آماده می کنم که یکی از دوستام زنگ میزنه...
11 صبح زندگی من : دوستم هنوز داره حرف میزنه...
12 ظهرزندگی من : یه ربعه که آزاد شدم ،شانس آوردم که زنگ در خونشونو زدن و رفت! 
یه تیکه یخ رو گوشم گذاشتم ورمش بخوابه!دارم میرم سراغ جزوه ام...
1 بعد از ظهرزندگی من : رفتم سراغ جزوه ام...تازه فهمیدم استاده واسه بچه های اون گروه یه چیزایه دیگه ای گفته...نه...من تا جزوه ام کامل نباشه درس نمی خونم!
2 بعد از ظهر زندگی من : می خوام زنگ بزنم یکی از بچه ها فرمول هایی که استاد به اون کلاسی ها گفته بگیرم...ولی نه ....الان موقع ناهاره!بهتره یکی دو ساعت دیگه زنگ بزنم...خودمم الان بهتره برم ناهار بخورم...
3 بعد از ظهرزندگی من : ممکنه خواب باشه... 1 ساعت دیگه می زنگم!!!
4 بعد از ظهرزندگی من : زنگ می زنم بهش اون داره فرمول هارو برام میخونه...تازه می فهمم استادمون چقدر آدم جو گیریه!
5 بعد از ظهرزندگی من : بالاخره رفتم سراغ جزوم....بیشتر شبیه هزیونه!
6 بعد از ظهرزندگی من : sms ببخشید پیامک های همدردی بچه ها میاد...انگار همه از جزوه و استاد شاکی هستن...منم با هاشون هم دردی می کنم!    .......
7 بعد از ظهرزندگی من : کماکان در حال عزاداری دسته جمعی هستیم....بالاخره بعد از کلی سوگواری تصمیم می گیریم اگه سوال بی ربط داد سرجلسه قیام کنیم...!!! 
8 بعد از ظهرزندگی من : دوباره میرم سراغ جزوه ام...نه انگار فایده ای نداره...
9 شب زندگی من : خستم...دیگه حوصله ندارم درس بخونم ...بهتره برم بخوابم...فردا 14-16 امتحان دارم....صبحش پا میشم می خونم...
10 شب زندگی من : الان تو بیمارستانم ... سه ربع پیش بهم خبر دادن حال یکی از دوستام خیلی بده...منم باید میرفتم دیگه..!!!
11 شب زندگی من : هنوز تو بیمارستانم...روی یکی از صندلی ها نشستم و1 پرستار و یه دکتر رو زیر نظر گرفتم که خیلی با هم مهربونن...!چه روابط کاری صمیمانه ای...!!!چشمام داره از خستگی تار می بینه...
12 شب زندگی من : به دوستم آرام بخش زدن...خوابیده...کاش بشه بیام خونه...خوابم میاد وحشتناک...خیلی خوشحالم که معماری قبول شدم...اصلا نمی تونم شغل های مثل پرستارها که شب هم باید بیدار باشن رو تحمل کنم...داره خوابم میبره....
1صبح زندگی من : با سر و صدا و آه و ناله ی 10-12 تا پسر از خواب می پرم...همشون زخمی هستن...(هیچکدوم از شکلک ها زخمی نبودن!!!)یه لحظه احساس می کنم نکنه این جا بیمارستان صحراییه و اینا هم سرباز های زخمی.........!؟!؟!نه بابا توهم زدم....!!!از حرف های دکتره می فهمم اینا هم از اون نوشابه هایی خوردن که حسین مخته تو دیوونه خونه ی ساسی مانکن فکر می کنه آبه!!!بعدشم تصادف...به به!!! من به نسل سومی بودن خودم افتخار می کنم...
2صبح زندگی من : دوستم به هوش اومده...حالشم بهتره...معده ی همه ی اونا رو هم شستشو دادن...همشون تخت خوابیدن...وای تخت یکیشون این بغله ....چقدر خرو پف می کنه...
3صبح زندگی من : بالاخره دارم میرم خونه...دوست دارم قبل از رفتنم یه ملحفه بچپونم تو دهن این که دیگه انقدر خرو پف نکنه...
4صبح زندگی من : رسیدم خونه...خیلی خستم...ولی نمی دونم چرا خوابم نمی بره!؟!؟!گوشیمو واسه 6 صبح می گذارم که پاشم درس بخونم...
10صبح زندگی من : ساعت 10 صبحه...من هنوز خوابم...وای نه...11باید صادقیه باشم...خداکنه بیدار شم...
.
.
.
.
.
.
(صدای مراقب):خانم....خانم....حواست کجاست؟!؟!....وقتت تموم شده....برگتو بده........... |